سياهي را ازتن بدر كن چون حسين با سياهي بيگانه است
زلاليت دلهايت را به ناله هاي شب تاب مده
حسين از ناله هاي مادرانه گريزانست
لبهاي ناپاك بر تكرار رگهاي بريده اش
لرزه ي خشم بر تن اوليا مي اندازد از بي شرمي كلام تو
كه اينقدر قبيح مي خواني او را به قسم
اگر حسين مي دانست بعد از او با او چه ميكنند
هيچگاه دانايي تان را نمي آزرد
سر به باز كه دنيا جاي سر باختن است
اگر ميدانستي
