
...
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
سهراب سپهری ـ آوای گیاه

...
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
سهراب سپهری ـ آوای گیاه
بنام خدا
گزارش برنامه دماوند از مسیر غربی
امروز یکم آذرماه ١٣٨٣ است. پس از گذشت حدو د ١٤ماه تصمیم گرفته ام گزارش برنامه صعود به دماوند از یال غربی را که در شهریور ماه سال قبل انجام شده بنویسم. امروز چهل و دو روز از مرگ مرجان اکبری دوست و همنوردمان در آرارات ترکیه می گذرد ! روز شنبه مورخ ١٩/٦/٨٢ بهمراه تیمی چهار نفره آقایان احسان مینابیان، حامد کوشکی و خانم افسانه پاکدامن بندرعباس را به مقصد تهران ترک می کنیم. مرجان اکبری بعلت حضور در اردوی تیم ملی قرار است روز بعد در ایستگاه راه آهن به ما ملحق شود. روز بعد به تهران می رسیم و به اتفاق هم به ترمینال شرق و سپس به پلور می رویم. پس از کرایه نمودن یک دستگاه لندرور( متعلق به آقای میرزا قاضی از اهالی پلور ) بطرف پارکینگ غربی حرکت می کنیم. پس از ساعتی به پارکینگ می رسیم و برای بازگشت در روز یکشنبه با آقای قاضی قرار می گذاریم و او باز می گردد. پس از توقفی کوتاه مسیر پاکوب و علامتگذاری شده پناهگاه سیمرغ را در پیش می گیریم. حوالی ساعت ٥ بعدازظهر به سیمرغ می رسیم پناهگاه قدری شلوغ است. ولی برای ٥ نفر در طبقه دوم جا هست. بچه ها به پناهگاه می روند و من چادرم را در کنار سکوی پناهگاه بر پا می کنم. شام را در کنار بچه ها صرف می کنم و به چادر می روم . هوا فوق العاده سرد است و دوستانی که ظاهرآ اهل زنجان هستند و صعود کرده اند به پایکوبی و خوشحالی مشغولند. نیمه های شب نامی آشنا را می شنوم ـ متقالچي ـ هوا بسیار سرد است. کلافه ام از چادر بیرون نمی روم. به کیسه خواب میروم و سعی می کنم بخوابم. ساعت سه از خواب پریدم. GPS را روشن می کنم درجه هوای داخل چادر ٤- درجه است. با تابش اولین اشعه های خورشید خود را به داخل پناهگاه پرتاب می کنم ! صبحانه را به اتفاق بچه ها می خوریم. امروز تصمیم داریم برای هم هوایی تا ارتفاع ٥٠٠٠ متری دماوند صعود کنیم. منتظر می مانیم هوا قدری گرمتر شود.ساعت ٩ صبح براه می افتیم. به آرامی پیش می رویم و عجله ای نداریم. از ارتفاع ٤٥٠٠ متری می گذریم. هوا کاملا صاف و آفتابی است. از ارتفاع حدود ٥٠٠٠ متری پس از نیم ساعتی استراحت به پناهگاه سیمرغ باز میگردیم. پس از صرف نهار و قدری استراحت به اتفاق دوستان کمی در اطراف پناهگاه زیبای سیمرغ قدم می زنیم. منظره وسیعی از کوههای البرز مرکزی، قلل آزاد کوه، سه سنگ،چپکرو و دور نمایی از قلل تخت سلیمان به وضوح در غرب نمایان هستند . منظره ای از دشتهای وسیع لار، داغ و یال گردنه سرداغ منتهی به یال سنگین شمالغربی از دیدنی های پناهگاه سیمرغ هستند که ما را ساعتی بخود مشغول کرده است. امروز عصر تیمی از دانشگاه تربیت مدرس نیز به پناهگاه رسیده اند سرپرست تیم آقای قاسم فرهادی منش است. آنها نیز مانند ما تصمیم دارند فردا قله را صعود کنند. از همان ابتدا با ما هم صحبت می شوند. ساعتی را در پناهگاه به گفتگو و تعریف خاطرات کوهی می گذرانیم. با فرا رسیدن غروب بچه ها شام را تدارک دیده اند که با هم صرف می کنیم. مشغول بستن کوله های حمله می شویم. ساعت ٩ شب به کیسه خوابهایمان می رویم و به امید روز بعد بخواب می رویم. صبح ساعت ٤٥/٣ دقیقه از خواب برخاستیم. بعلت سرمای هوا قدری معطل می کنیم تا هوا روشنتر شود و البته قدری گرمتر ! تیم دانشگاه قدری پس از ما براه می افتد. به آرامی تا ارتفاع ٥٠٠٠ متری صعود می کنیم کمی استراحت هایمان زیاد شده است. تیم دانشگاه به آرامی از ما عبور می کنند و برایمان آرزوی موفقیت دارند. ساعت حوالی ١٤ است که آقای فرهادی منش را روی تپه های خاکستری رنگ گوگردی می بینم که در حال دست تکان دادن است. او می گوید چیزی نمانده است بیایید ! پس از صعود شیب ملایم تپه خاکستری رنگ خود را در برابر دهانه باشکوه دماوند می بینیم. ما از دماوند بالا رفته بودیم ! یکی از بچه ها احساس ناراحتی می کند که البته چیز زیاد مهمی نیست. به سرعت به قله جنوبی می رویم و پس از گرفتن چند عکس یادگاری به سمت مسیر غربی بر می گردیم. تیم دانشگاه دقایقی پیش از مسیر غربی بازگشته اند. به مسیر شن اسکی می رویم و به سرعت ارتفاع کم می کنیم. در ارتفاع ٥٢٠٠ متری من و یکی دیگر از بچه ها قدری عقب تر می آییم و سه نفر دیگر جلوتر در مسیر مستقیم و در دیدرس در حال حرکتند. از آنها می خواهم به آرامی حرکت کنند. و قدری پایین تر بایستند تا ما هم برسیم. چند دقیقه ای میگذرد دیگر بچه ها را نمی بینم. به قسمتی سنگی می رسیم که شن اسکی را قطع کرده پایین می رویم و دوباره وارد مسیر می شویم. بچه ها را نمی بینم ! صدای احسان را از بالای سرم می شنوم تعجب می کنم. احسان آن بالا چه می کند ؟ از حالت و صدای احسان حس کردم اتفاقی افتاده. با عجله خود را به بالای یک گرده سنگی سیاه رنگ رساندم. احسان می گوید مرجان پرت شده است ! او فقط جهت را نشان می دهد. سراسیمه مسیری صخره ای را پایین می روم. حامد در حال آتل بندی دست راست مرجان است.به احتمال قوی دست راست اش از ناحیه بازو شکسته است. حامد برای اینکه مرجان و خودمان را دلداری بدهد می گوید دستت مردانه شکسته است! صورت و آرنج مرجان هم کمی زخمی شده است. بهرحال اقدامات اولیه را انجام می دهیم. مرجان حدود ٨- ٧ متر با خروج از مسیر معمول شن اسکی از روی سنگها بطرف پایین سقوط می کند و در آخرین لحظه با و جود اینکه دستش بصورت مرکب شکسته بود ( البته ما این را بعدا در بیمارستان فهمیدیم ) از یک منقاری آویزان می شود که حامد به او می رسد ! با کمک هم مرجان را به بالای مسیر صخره ای می بریم و از سمت چپ گرده وارد مسیر شن اسکی می شویم. حرکتمان کند است. احسان و افسانه را برای کمک به سیمرغ می فرستیم. وبه اتفاق حامد کشان کشان مرجان را بطرف پایین هدایت می کنیم. هوا داردسرد و تاریک می شود. از دور زبانه های آتش را می بینم که گاه گداری دیوار و سقف پناهگاه را روشن می کند. بچه های دانشگاه برای علامت دادن به ما بشکه های زباله پناهگاه را آتش زده اند ! پناهگاه هر لحظه دورتر و دورتر می شود ! نزدیکی های پناهگاه در انتهای شن اسکی بچه های فداکار دانشگاه بهمراه آب و نوشیدنی گرم به کمکمان می آیند. ساعت٣٠/٢٣ دقیقه به سیمرغ می رسیم. دست مرجان به طرز باور نکردنی ورم کرده است. قدری هم از ناحیه آرنج احساس ناراحتی می کند. با اینحال وقتی نگاه مضطربمان را می بیند می خندد ! احسان را به یخچال پشت پناهگاه می فرستیم با مقداری یخ و برف بر می گردد. برای جلوگیری از خونریزی احتمالی و قدری تسکین درد یخها را روی بازوی مرجان می گذاریم. با آقای قاضی تماس می گیریم. از او می خواهیم ساعت ٢ بعد از نیمه شب به پارکینگ بیاید ساعت ١٢شب براه می افتیم . من ، مرجان ، حامد و کوهنورد فداکار آقای محمد ارم از بچه های تیم دانشگاه در زیر نور ماه و چراغ پیشانی های روشن ساعت ٤ صبح به پارکینگ می رسیم. آقای قاضی را در حالیکه چراغهای ماشینش را روشن گذاشته است قدری بالاتر از پارکینگ در حال صعود می بینم. به پلور می رسیم و با کرایه نمودن یک دستگاه پیکان به تهران می رویم. در بیمارستان تخصصی ارتوپدی در حالیکه هیچ پزشکی حضور ندارد یکی جواب می دهد دستش را آتل بندی میکنیم و بعد بروید هشت روز دیگر بیایید ! من و ضعیت دست او را نگران کننده تر از آن دیدم که هشت روز صبر کنیم ! از آن به بیمارستان دیگر و نهایتا پس از دو روز به بیمارستان میلاد رفتیم و مرجان در آنجا بستری شد. دکتر تشخیص داده بود که باید در دست مرجان پلاتین بگذارند و به این علت به حضور و رضایت خانواده اش نیاز بود. روز بعد خواهر مرجان به تهران آمد و مرجان عمل شد. دو سه روز بعد از عمل مادرش هم به تهران آمد. آنها به خوابگاه علوم پزشکی می روند و ما هم چند روزی مهمان یکی از دوستان کوهنورد هستیم. پس از حدود یک هفته به بندرعباس می آییم و چند هفته بعد مرجان هم که تا حدودی دستش بهبود یافته به بندرعباس می آید . چند ماه بعد دستش را برای بیرون آوردن پلاتین عمل می کند و پلاتین را از دستش خارج می کنند. او دوباره تمرینات خود را در کوه و سالن از سر می گیرد و روزها رفته رفته عادی و آرام می شوند .
در طول این مدت حرفهای زیادی شنیدم هرکس چیزی می گفت ولی . . . متاسفانه نمی دانم چه شد که ما حتی با هم در مورد حادثه صحبتی نکردیم گویا خودمان را بدون مقاومتی به تقدیر سپردیم. در حالیکه واقعا اینطور نبود. تقدیر، قسمت ...!؟ امروز که دیگر مرجان اکبری در میان ما نیست دیگر صحبت از آن برنامه هم بکار نمی آید. چند شب پیش خوابش را دیدم روی برفهای یخ زده آرارات دراز کشیده بود دستش هنوز در آتل پیچیده بود ! به من اجازه نداد کمکش کنم ... احساس کردم که از من بخاطر حادثه همچنان دلگیر است. روزی که آن حادثه اتفاق افتاد قرار بود هفته بعد بهمراه تیم ملی بانوان جهت اردوی آماده سازی به آرارات برود ولی نشد! و امسال آرارات او را با خود برد. گزارش از مهدی م - مورخ ١/٩/٨٣

بندرعباس ـ گنو ـ آذر ۸۳
بهشت من جنگل شوکران هاست و شهادت مرا پایانی نیست !
...
مي دانم روزي در كوه خواهم مرد!
اما
گويي هميشه، از اين به ناگزير
پا در گريزم!
که :
به ضربان ذراتم در گذرگاه كبكهاي كوهستان ميانديشم،
به سرود غمناك آويشنها در ترنم باران،
به هياهاي بازگشت گله از چرا،
به سوسوي فانوس كلبهي چوپان
و
سكوت ژرف دره ها و گرده ها
به هنگام عبور غريب ماه مسلول!
من خانهام را در اينجا ساختهام
اينجا در ميان زيباترين تصاوير، تنهاترين تصاوير!
با اينحال
ميدانم روزي در نشيب دشت و فراز كوه به پرواز در خواهم آمد
و
تا هميشهي دريا دلتنگ شنيدن آوازها،
ديدار دزدانهي نگاه ها،
و بوئيدن عطرها خواهم ماند!
ميدانم
ميدانم
ميدانم روزي در كوه خواهم مرد!
براي مرجان اكبري كه تا هميشه در منزلگاه سيمرغ خلوت گرفت
بندرعباس پائیز ٨۳
در پست قبل سوالی مطرح کردم در خصوص ترس از مصدومیت دوباره، که در جمع بندی کلی از نظرات متاسفانه دقت بعضی از دوستان به این سوال کم بود و بیشتر فکر کردن شاید من از چیزی می ترسم. در صورتیکه به سوالی که فکر میکنم خیلی واضح مطرح شده، دقت کافی نشده بود. در رشته ی ما و یا هر رشته ورزشی دیگه مصدومیت یه واقعیته که میتونه برای هر کسی رخ بده و تنها طی کردن دوران و رسیدن به بهبود جسمانی کافی نیست. آیا شما تا حالا با مصدومی برخورد کردین که مثلا حین سنگنوردی کردن روی یه گیره مسیر، در قسمت سخت یا آسون مسیر با یه حرکت نادرست یا حتی درست دچار کشیدگی شدید تاندون شده و برای بهبودی باید مدتی از فعالیت ورزشی دست بکشه؟ این نفر پس از اینکه دوره نقاهت سپری شد، دوباره فعالیتش رو از سر میگیره ولی از قرار گرفتن در اون وضعیت و وضعیت های مشابه مصدومیتش ترس داره که نکنه دوباره مصدومیتی رو تجربه کنه؟ این کمترین مشکلیه که می تونه رخ بده! مثلا دوستی رو سراغ دارم که چند ماه پیش عینا" دچار همین مورد شد و هنوز پس از بهبودش هم اون گیره رو که روش مصدوم شده نمی گیره! می خواهم نظرات دوستانی که محبت کردن و کامنت گذاشتن رو با یه جمع بندی براتون بنویسم تا با توجه به راهکارهای ارائه شده بشه بکارشون گرفت.
ü داشتن انگیزه های قوی برای پشت سر گذاشتن مصدومیت. که این شاید تنها بخش از طی این مسیر رو شامل بشه.
ü پذیرفتن ماهیت ورزش مورد نظر و رسیدن به در ک صحیح از مخاطرات و عوامل تهدید کننده در اون رشته ورزشی .
ü برای جلوگیری از آسیب های جانبی و جلوگیری از کاهش سطح آمادگی جسمانی بدلیل عدم تمرین، استفاده از روشهای بازپروری از قبیل انواع تمرینات ایزومتریک، کششی و همینطور روشهای غیر حرکتی همچون استفاده از سرما، گرما، ماساژ و یا تحریک الکتریکی فعالیت جسمانی و البته بهره گیری از تجربیات روانشناس و شبیه سازی شرایط سخت در محیطی تحت کنترل.
ü اعمال حرکت درمانی بمنظور بکارگیر عضلات و اندامهای سالم، تسریع در بهبودی، ایجاد حس آرامش و راحتی، حفظ یا بهبود اعتماد به نفس، جلوگیری از ضعف عضلات
ü افزایش مهارتهای تکنیکی و جسمانی خصوصا در بخش هایی که فرد بعلت ضعف در اونا دچار مصدومیت شده. میشه با شبیه سازی شرایطی رو فراهم بکنیم تا به مرور بدون آسیب دیدگی دوباره، به شرایط روحی و جسمانی قبل باز گشت. بهره گیری از سالن سنگنوردی، صعود مسیرهای کم ارتفاع (تراورس)، حرکت بر روی برفچالهای کم شیب، و در کنار همه این موارد استفاده از ابزارهای ایمنی نظیر طناب و حمایت شدن، وجود تشک ابری در موقع سنگنوردی و همینطور گاها در صورت آب درمانی، پرش از روی سکو به داخل آب می تونه اثر بخش باشه.
از آقایان معماری و زارعی و همه دوستانی که در این نظرسنجی با تجربیات و ایده هاشون حضورداشتن و کمک کردن سپاسگزارم.
بر فزون است این حکایت زایش است!